- ای شهسوار خوبان، یکدم به من فرود آی/ بردن عنان ز دستم، پا در رکاب تا کی؟
- غم آن کسی خوردن آیین بود که او بر غمت نیز غمگین بود
- ما از این شهر غریبه بی تفاوت کوچ کردیم...
- خیالت هر دمی اینجاست با ما...
- برفت یار من و یادگار ماند مرا
- هجرت بکشت و وصل هنوزت میسر است
- دل تنگ ی
- جدایی ابدی...
- بر آرزوی روی تو دل جان همی دهد. وا حسرتا! اگر ندهی آرزوی دل
- روی یار...

ایستاده بودم بالای تپه. درست همین جا. اواخر خرداد بود. کنارجاده پر بود از شقایق و بابونه.ایستاده بودم تا آقای ح برسد. کیاسر زیر پاهای من بود. پشت کرده بودم به جاده کوهستانی و شهر را تماشا می کردم. برخیز...
اینجا قونیه است. ترکها «کنیا» به ضم ک می نامندش.خانه و آرامگاه حضرت مولانا همینجاست. اولین ماه زمستان قصد دارم اینجا باشم. امیدوارم که یا با یار بروم و یا تنها، تا شاید آیینه جان خویش بیابم. آیینه برخیز...
یک نوشته از تو لابلای دفترم پیدا کرده ام و هرروز می خوانم.این کلمات صورت تو، صدای تو، و نگاه تو را برای من زنده می کند.بیست و سوم مهر چهارسال قبل بود. آمده بودی اینجا پیش من.کتابهایم روی میز بود و برخیز...